یه آقای 43 ساله هست که با برگه مشاوره اومده به علت اینکه یکماهه ناگهانی دید یک چشمش کم شده به علت یه بیماری بسیار نادر که علتش معلوم نیست. آزمایشهاش با علایمش نمی خونن. آزمایشهای تکمیلی رو براش درخواست میدم و یک نامه به پزشک چشمش میدم که هنوز نمیدونم علت اصلی بیماریش چیه ولی اگه فکر میکنید وقتی نداره حاضرم بستریش کنم و حمله کنیم به بیماریش. بهش یه نامه میدم که هر وقت آزمایشها حاضر شد سریع برگرده.آخر شب که برمیگردم خونه search میکنم. اگه وقتی نباشه چی؟ کاش همین امشب خوابونده بودمش. اگه دیر برگرده چی؟ اگه... تا صبح آرامش ندارم از فکر اینکه نکنه اشتباه کردم. صبح تو جلسه مشاوره نظر همه رو میپرسم. همه موافقند که باید یک کاری براش کرد ولی هنوز بدون تشخیص. (acute papillitis،diabetes and high ESR) تا صبح دعا کردم که یه جوری همین فردا بیاد پیشم. سعی میکنم شماره چشم پزشکش رو پیدا کنم و بگم اگه مراجعه کرد اونو برای بستری بفرسته. ولی شمارشو جواب نمیده.بیقرارم.
ظهر همون روز یعنی امروزبیمار عزیزم منو پیدا میکنه و نامه بستری رو بهش میدم. یعنی خدا یه ذره هم طولش نداد! آقاهه تعجب کرده بود که چرا من هی ذوقشو میکنم ...
یلدا رو بهونه میکنم و به هر کسی که دوست دارم sms میفرستم. به اونایی که دلم براشون تنگ شده. دیدی وقتی یه پیغام داری از کسی که خیلی برات عزیزه هی نگاش میکنی ولی بازش نمیکنی. بازش نمیکنی نکنه تموم بشه! بعد تو بمونی و پیغامی که دیگه نداری که باز کنی. بعد همه جلسه کنفرانسی که توش نشستی یه مبایل دستت باشه که فقط گاهی نوازشش میکنی انگار شکلاتی که میدونی تا مدتها بعد خوردنش دیگه نداریش.
تو همون جلسه پیرترین استادت یه بیت شعر میخونه که از بس خوشگله ازش خواهش میکنی دوباره اونو برات بخونه و تو حفظش میکنی:
"خواهم ای دوست در برت گیرم شب یلدا و روز جوزا"
و تو یاد میگیری که جوزا بلندترین روز ساله...
شب شده و خسته ای از همه چیزهایی که نمیدونی. از تصور صورت رنجور دختری که میدونی سرنوشتش درد ِ و شوهرش هم با دردی سخت تر خودش رو از یاد برده و برای همسرش به آتیش میزنه و تو ناتوانی از کمک و حالا انتهای این شب یلدایی پیاده به خانه برمیگردی و لحظاتی از خستگی میگویی رهایش کنم؟ شاید باید به نادانی و ناتوانیم اعتراف کنم و دست از کار بکشم بعد خاطره ایی که خانم استادت 2 روز پیش در همان مهمانی برایت تعریف کرده میشود بارقه یی که دوباره براهت می اندازد که میگفت:
"سالهای آخر دانشجویی لحظاتی که دیگر حس کردم ناتوانم و به گونه ایی که در ذهن داشتم نمیتوانم بازده داشته باشم به استادم مراجعه کردم و تقاضای انصراف از این رشته را دادم. این بار دوم بود و دیگر قاطعانه قصد رفتن داشتم. استادم گفت: در تمام این مدت با وجود تمام این مشکلات فقط سعی کن به خاطر بیاوری که آیا تا بحال جان 2 آدم را نجات داده ای؟ فکر که کردم دیدم خوب بله بارها پیش آمده. گفت: خوب همین کافیست که بدانی میتوانی این راه را تا انتها بروی. و من رفتم..."
آرامش این آهنگ امشب با من است:
Leonard Cohen - Famous Blue Raincoat