دوشنبه ۱۹ مارس ۲۰۱۲

زیر آبهای عمیق با کپسولی از اکسیژن

انگار که همه حرفهای قشنگ دنیا را زده باشیم
به همه زبانهای زنده دنیا
همه چشمه های زلال را چشیده باشیم
از سر چشمه
به هند رفته باشیم و مرتاضانه تمام آتش ها را با پاهایی برهنه دویده باشیم
حتی بر روی آبهای صاف دریاها قدم زده باشیم
دستهایمان در دست یکدیگر
گاهی با هم زمزمه کرده باشیم آوازی را به شادی
لحظاتی بر بالاترین قله هیمالیا بر دهانه غاری کوچک نشسته ایم حتی، آتشی کوچک افروخته ایم و گپ زده ایم در سکوت
 که صدا زده ایم یکدیگر را آب نبات؟ شیر و عسل؟ بعد جواب داده ایم: دلم؟ دلم؟‏
ما انگشتان مان را باز کرده ایم روبروی چشمان یکدیگر
قلبمان درست کف دستمان تاپ تاپ زده است و با کف دستهایمان از قلبمان حرف زده ایم
لبهایمان را بسته ایم در شبهای کوتاه یلدا و با چشمهایمان که بسته بودیم تنها با لمس مژه هایمان بر پشت پلکهای یکدیگر سخن گفته ایم
مورس را از همین جا ساختند بعد از ما
ابرها را با نوک انگشتان مان جابجا کرده ایم در روزهای ابری
آفتاب از پشت ابرها می خندیده و نورش که پخش می شده بر بدن هایمان بسویش بخار می شده ایم
یک سفر می رفتیم به دیدار حرارت و برمی گشتیم با گونه هایی گل انداخته
باران که می گرفت اشکهایش را دانه دانه جمع می کردیم و می بوسیدیم شان
اشکها رود می شدند و ریشه های خشکیده زنبق ها را آب می دادند
ما 
دستهایمان در دست هم
مژه هایمان در حال حرف زدن بر روی هم
عرق کرده از بازی پر خنده استوپ هوا
یادمان رفت که اسم یکدیگر را بپرسیم
رفتیم که دستهایمان را از ماسه های ساحل شنی که کنارش قصری ساخته بودیم پاک کنیم
که گم شدیم در شلوغی دنیا
ما حالا باید بودنمان را از قصر شنی ساخته شده کنار آب
از ابرهای به شکل گل رز جمع شده در گوشه آسمان
از زنبق های شاد کنار رود
کشتیهایی که به زبان مورس حرف می زدند
غار کوچک گم شده در برفهای هیمالیا که یک دفتر شعر کنارش جا مانده
و از آفتاب که گاهی از آن بالا چشمک می زند می یافتیم
و به هر کسی که می پرسید شما واقعا بوده اید روزی؟
پس اسمتان چیست؟
رسمتان چیست؟
آدرس دارید یا نه؟
جوابی بدهیم
شاید هم بگوییم
ما شعر بوده ایم
شعری که روزگاری حتی نفس می کشیده است.‏‏

به خوبی امیدوارم

در سال جدید برای همه دوستان عزیزم شادی ،سلامت و موفقیت آرزو دارم. امیدوارم خیلی خیلی کمتر اشتباه کنم در این سال.  می دانم بدون لطف و محبت همه آدمهایی که دوستم داشته اند زنده نخواهم ماند و هر ثانیه غفلت از محبتی که بتوان ورزید را هرگز نمی شود جبران کرد. ‏
خوشحالم که اینجا را داشته ام و خوشحال ترم که مهربانانی با صفا و دوستانی نزدیک به قلبم را همینجا یافته ام که برایشان شادی و سلامتی را از ته قلبم آرزو دارم.‏
ایام به کام.‏

پنجشنبه ۱۵ مارس ۲۰۱۲

زمین...

یک میلیون چرخش کامل زمین بدور خورشید نشسته بودیم به نوشتن
به اثبات فرضیه ای غریب
اینکه ما که فرزندان خلف زمین هستیم
بدور خورشید می چرخیم
حالا که تو خورشیدی
پس زمین به دور تو می چرخد
کاتدهای فلزی را به مغزمان وصل کرده بودیم و به جریان برقی با آخرین ولتاژ لرزیده بودیم
تا مغزمان را بباورانیم به اینکه توانسته ایم این فرضیه را بالاخره اثبات کنیم
که زمین به دور تو می چرخد
ده هزار سال نوری را طی کرده بودیم سوار بر سریعترین شهابی که از این اطراف رد میشد
تا برسیم به آن ستاره دور
و بر رویش حکاکی کنیم
که زمین بدور تو می چرخد
تمام روزها را بر بلندای درختهای جنگل های دور طناب بسته بودیم
و تاب خورده بودیم قهقهه زنان
درحال فریاد شاد کشف کردم کشف کردم
که زمین به دور تو می چرخد
مچ دستهایمان را گرفته بودیم محکم
انگار که پدری می خواهد فرزندش را از روی جویی پرواز دهد
و با احتیاط از بلندترین کوه مریخ بالا رفته بودیم ، بعد به زمین نگریسته بودیم
در حالی که می دیدیم
زمین به دور تو می چرخد
حالا که می دانستیم فرضیه ای را که دیگر ثابت شده بود
حس کردیم که خیلی تجربه اندوخته ایم
از تمام سفرهای سیاره ای
و تمام درختهای جنگلها
و آبشارهایی که همراهشان به دریاچه پریده بودیم
ما حتی زمان جدیدی داشتیم
مثلا ساعت ها اینگونه اعلام می شد
ساعت
پنج ستاره و شش شهاب است
ساعت
شش سیاره مانده به آفتاب
ساعت
هشتاد و هفت کهکشان مانده به اتمام غروب
حالا که زمان و زمین را کشف کرده بودیم و کشف مان هم ثبت شده بود
پس از قرنها تجربه
و تلاش
دیگر زمان بازنشستگیمان فرا رسیده بود
آغاز دوران کودکیمان
باید بادکنکها را برمی داشتیم و پرتاب می کردیم به سوی هم
حالا
به ساعت یازده ماه و هزار و پنج ستاره
در حال پخش کردن پرهای بالش هایمان به هواییم
صدای خنده مان که بیدارتان نمی کند؟


پ.ن.: هذیان زیاد می گویم؟ اصلا شعری را که دیروز استادم می خواند بخوانید:

سرم به باده گرفتی که کز تو بوسه نخواهم
لبت به بوسه گرفتم به این بهانه که مستم

 



جمعه ۹ مارس ۲۰۱۲

به همین زلالی

مثل بارون تو یه شب بهاری که تق تق می خوره به ناودون پشت دیوار اتاق و خوابم می کنه با آوازش
مثل آفتاب تو یه روز سرد برفی که گرماش لَخت و رها می کنه آدم رو
مثل کهکشون که پره از آفتاب و ستاره ، آفتابهاش که جمع شدن توی چشمهاش و آسمونهاش که رفتن جا گرفتن توی دلش
مثل صدای یه چشمه دور ، نه! نزدیک تر از همه شب بوهایی که توی باغچه شبها جشن اومدن بهار رو می گیرن
مثل موجهایی که صبح و شب به نوازش ساحل میان
مثل همه رنگین کمونهای توی خواب که میشه سوارشون شد و رفت به دیدن همه شعرهایی که زنده شدن
به همین سادگی
به همین زیبایی

چهارشنبه ۷ مارس ۲۰۱۲

مایلها دور از زمین

عجیب بود نه؟ در میان شلوغی اتاقی سرتاسر سفید
تکه زغالی مانده از قرنها پیش پیدا کنی و شروع به نوشتن کنی
دیوارها را قرار بود بنویسی و همه سقفها را حتی
بعد یک سطل آب بیاوری و دوباره بعضی قسمتها را پاک کنی و بنویسی
دیوار که کم بیاوری بر روی تمام پوستت بنویسی
قرار بود همه سلولهای بدنت را از زبان زغال سوخته در آتش بنویسی
بعد گرم بشوی از نوشته هایی به زبان زغالی که سوخته بود قرنها قبل
سلولهایت را از روی دیوار بخوانی و بدانی که زنده ای هنوز
قرار بود؟
قرار رفته بود
بودن هم نبود
اتاق سفید بود
و سلولها دانه دانه یا دسته جمعی پاک می شدند.‏






کفشدوزکهای رقصان در باد

امروز هم شلوغ پلوغ بود. جلسه بخش که برگزار شد هیچ کسی به روی خودش نیاورد که چرا برخلاف همه که فقط سه یا چهار روز را باید در تعطیلات کشیک باشند  من چون عده کم آمده و همه گرفتارند باید دو برابر بایستم و کلا بیشتر روزها سر کار باشم. مگر بیکار بودند بخواهند توضیح بدهند. می تواستم قبول نکنم. بعدش هم به بخش که رسیدم اگر چه که با دست پر جعبه شیرینی وارد شدم و اول بچه ها خوشحال شدند بعد که در نقش هیولا ظاهر شدم حس کردم الان زهرمار شد هر چه خورده بودند. از بس که گیر دادم به هر جمله شان. آنقدر که وسط صحبت درباره بیماری جدید، پسرک پرونده را گذاشت زمین و گفت من دیگر حتی نمی دانم چطوری حرف بزنم از بس که تا همین جا دعوایم کردید. بعد هم آن دخترک که تا می آمد بگوید بیمار از درد فلان جا هم شکایت داشت می دانست که سوالهای بی پایانم حیرانش می کند و مانده بود اصلا باید بین رگبار گیرهایم جواب هم بدهد یا نه. کلا برای اولین بار بود که حتی با وجودیکه از صبح سر پا بودند و گفتم ساعت دو شده و بروید برای نهار و برگردید هیچ کدام حاضر نشدند بروند و گفتند تا آخر می ایستیم.‏
بعد از ویزیت هم تازه باید می رفتم چند بیمار را می دیدم و بعد که برگشتم توی اتاق میکروسکوپ و در حال دیدن نمونه ها بودم بچه ها نشسته بودند در سالن کناری و از خستگی ناله می کردند. نمی دانستند که نشسته ام در اتاق بغل. دو نفر اول گفتند ما که آف شده ایم و داریم می رویم. خودتان می دانید. دو نفر بعدی گفتند پس اگر بیمار جدید بستری شد فردا چطوری به فلانی (بنده) تحویل می دهید؟ آنها هم گفتند ما که داریم می میریم. فردا هم یک غلطی می کنیم. بعد همان لحظه من شروع کرده بودم به مهر کردن پرونده ها و صدای حضورم در اتاق به گوششان رسید. آمدند پشت در اتاق. داد زدند: کلا تا حالا داشتیم شوخی می کردیم. مگر نمی دانید. قرار است از امروز تا فردا و کل شب و تا پس فردا هم کشیک بدهیم و همه اش هم درس بخوانیم. و فرار کردند رفتند :) . یادم افتاد به وحشتناک ترین استادمان. همیشه فقط دو جمله از مشکل بیمار را می رسیدیم و می گذاشت برایش بگوییم. بعدش اینقدر غر می زد و دعوایمان می کرد که هیچ وقت نمیشد کامل بگوییم اصلا این بیمار چه مشکلی دارد. امروز از خودم ترسیدم مقداری. ‏همین بعد از ظهر و همان صبح که از پشت یک خانم استاد جوانم که راه می رفتم فکر کردم که بروم مثل او تمام موهایم را از ته کوتاه کنم که دیگر هیچ چیزی نباشد که بخواهد روزی در باد برقصد. رقص باد کیلویی چند.

کفش دوزکها را می شود همه جا دید. کنار دیوارها. روی برگهای نارنجها که از حالا بوی بهار نارنج می دهند. ‏

جمعه ۲ مارس ۲۰۱۲

فصل درو

فصل کاشتن بود
باید دامن های چین چینمان را می پوشیدیم و به آسمان می رفتیم
بعد همینطور که چرخ می زدیم بذرها را لابلای ابرها می پاشیدیم
بذرهای نارنجی برای ماندن در عین رفتن
بذرهای بنفش برای تواضع در عین توحش
بذرهای آبی برای گستردگی در عین کوچکی
بذرهای لیمویی برای ملایمت در عین سماجت
و بذرهای قوس و قزح برای عشق
رنگهای دیگر هم بودند در جیبهایمان
بذرها را که می کاشتیم در ابرها
باران که شروع به نواختن نتها و شعر خواندن می کرد
گلها از خاک سر بر می داشتند
گلهای سرخ آتشی با جوانه های صورتی
گلهای زرد با گلبرگهای پنهان گلبهی
و گلهای سفید با مرکزی نیلی سبز
گلها که دل می گشودند
ما دامن هایمان را عوض می کردیم
لباسهایی می پوشیدیم صدفی رنگ سراسر گلدوزی شده با مرواریدهایی درون گلها
و جشن می گرفتیم
با دستهایمان قفل شده در هم
در جشنمان
آسمان دعوت داشت
و ماه
و خورشید
همانجا که یکبار در سال ماه خورشید را می دید
همان موقع که خورشید از سوختن می ایستاد
و ماه سایه هایش را همراهش نمی آورد
که آسمان دستهایشان را در دست هم می گذاشت.‏