پنجشنبه ۳۱ دسامبر ۲۰۰۹

تصویر

تصور کن یه شمشیر برداشتی و دور سرت چرخوندی وهر کسی رو که دوست داشتی فراری دادی.
یعنی تصوری که از خودم دارم یه آقایی با یه هیکل بزرگ هست با یه لباس بلند و یه دستمال پارچه یی که دور سرم بستم تو یه صحرای پر شن و ماسه که مثل دیوونه ها فریاد میزنم و همه روعمدا پراکنده میکنم در حالی که قمه رو هی میچرخونم و میچرخونم...
نه تصور نکن! اصلا جالب نیست. اصلا...
پ.ن.: دیشب سم ریختن تو خیابون و همه گربه هام صبح مردن. حتی کله سیاه که خودش میپرید بالا و دستگیره در رو با دستهاش باز میکرد...

چهارشنبه ۳۰ دسامبر ۲۰۰۹

ورزش


یه کنفرانس درباره ورزش داده میشه. پزشکی که درباره روشهای صحیح ورزش صحبت میکنه خیلی خوب توضیح میده که باید به همه بگیم که intensity ورزش رو صحیح اندازه گیری کنند که روشهای مختلفی داره مثلا یکیش اینه که بگیم ورزشی خوب و effective هست که آخر ورزش فرد به میانگین pulse rate یا همون ضربان 60% تا 75% maximal heart rate که عددش برابر 220- age هست رسیده باشه ولی روش راحت ترش روش بشکنه: یعنی به فرد بگیم که با هر قدمش یه بشکن اگه بزنه حالا بگیم سرعت قدمش باید برابر با سریعترین حالتی باشه که میتونه بشکن بزنه این درسته یا اینکه اینقده سریع راه بره که نتونه بیشتر از 5 تا کلمه رو صحبت کنه موقع راه رفتن.
تازه اگه فردی با این سرعت به مدت یکساعت راه بره فقط 300 cal سوزونده و چون هر فردی باید هفته ای حداقل 1500 cal بسوزونه تا ورزش مناسب باشه یعنی باید حداقل 5 بار در هفته این ورزش رو انجام بده. و باز جالبه که این یک ساعت راه رفتن تند برابره با همون 90 دقیقه دویدن فوتبالیستها تو یه مسابقه که اونم فقط 300 cal مصرف میکنه.
بعد از قسمت بشکن درمانی! یه نفر بلند سوال کرد: اونوقت این بشکن تو ماه محرم اشکال نداره؟...
پ.ن.:واقعا جالب نیست که آدم تا آخر عمرش دلش تنگ بمونه ولی گویا گاهی پیش میاد!
پ.ن.: از تو خیابون که میام توی کوچه بوی گلهای یخ همه جا پیچیده...
ب.ن.:

Helene Segara. Au nom d'une femme

جمعه ۲۵ دسامبر ۲۰۰۹

گل یخ 1

وارد حیاط خونه که میشم بویی منو مدهوش میکنه. باورم نمیشه. زمستون شد؟ بطرفش میرم. درختچه گل یخ. گلهاش دارن باز میشن و همین چند تا گلی که باز شدن بوشون همه حیاطو برداشته. مست میشم. مست. هیچ گلی اینطور منو از خود بیخود نمیکنه.گلی که هر چه هوا سردتر میشه و شاخه هاش خشک تر میشن گلهاش بیشتر و خوشبوتر میشن. گل یخ عزیزم. فصلت مبارک.
email م رو باز میکنم و برا هر کسی که دوست دارم مینویسم که گلهای یخ دارن باز میشن.
کاش یادشون نره بوش کنن. کاش یادت نره. مگه میشه، مگه میشه فصل گل یخ باشه و مست بوی اون نشد؟

سه‌شنبه ۲۲ دسامبر ۲۰۰۹

یلدا و جوزا

یه آقای 43 ساله هست که با برگه مشاوره اومده به علت اینکه یکماهه ناگهانی دید یک چشمش کم شده به علت یه بیماری بسیار نادر که علتش معلوم نیست. آزمایشهاش با علایمش نمی خونن. آزمایشهای تکمیلی رو براش درخواست میدم و یک نامه به پزشک چشمش میدم که هنوز نمیدونم علت اصلی بیماریش چیه ولی اگه فکر میکنید وقتی نداره حاضرم بستریش کنم و حمله کنیم به بیماریش. بهش یه نامه میدم که هر وقت آزمایشها حاضر شد سریع برگرده.آخر شب که برمیگردم خونه search میکنم. اگه وقتی نباشه چی؟ کاش همین امشب خوابونده بودمش. اگه دیر برگرده چی؟ اگه... تا صبح آرامش ندارم از فکر اینکه نکنه اشتباه کردم. صبح تو جلسه مشاوره نظر همه رو میپرسم. همه موافقند که باید یک کاری براش کرد ولی هنوز بدون تشخیص. (acute papillitis،diabetes and high ESR) تا صبح دعا کردم که یه جوری همین فردا بیاد پیشم. سعی میکنم شماره چشم پزشکش رو پیدا کنم و بگم اگه مراجعه کرد اونو برای بستری بفرسته. ولی شمارشو جواب نمیده.بیقرارم.
ظهر همون روز یعنی امروزبیمار عزیزم منو پیدا میکنه و نامه بستری رو بهش میدم. یعنی خدا یه ذره هم طولش نداد! آقاهه تعجب کرده بود که چرا من هی ذوقشو میکنم ...
یلدا رو بهونه میکنم و به هر کسی که دوست دارم sms میفرستم. به اونایی که دلم براشون تنگ شده. دیدی وقتی یه پیغام داری از کسی که خیلی برات عزیزه هی نگاش میکنی ولی بازش نمیکنی. بازش نمیکنی نکنه تموم بشه! بعد تو بمونی و پیغامی که دیگه نداری که باز کنی. بعد همه جلسه کنفرانسی که توش نشستی یه مبایل دستت باشه که فقط گاهی نوازشش میکنی انگار شکلاتی که میدونی تا مدتها بعد خوردنش دیگه نداریش.
تو همون جلسه پیرترین استادت یه بیت شعر میخونه که از بس خوشگله ازش خواهش میکنی دوباره اونو برات بخونه و تو حفظش میکنی:
"خواهم ای دوست در برت گیرم شب یلدا و روز جوزا"
و تو یاد میگیری که جوزا بلندترین روز ساله...
شب شده و خسته ای از همه چیزهایی که نمیدونی. از تصور صورت رنجور دختری که میدونی سرنوشتش درد ِ و شوهرش هم با دردی سخت تر خودش رو از یاد برده و برای همسرش به آتیش میزنه و تو ناتوانی از کمک و حالا انتهای این شب یلدایی پیاده به خانه برمیگردی و لحظاتی از خستگی میگویی رهایش کنم؟ شاید باید به نادانی و ناتوانیم اعتراف کنم و دست از کار بکشم بعد خاطره ایی که خانم استادت 2 روز پیش در همان مهمانی برایت تعریف کرده میشود بارقه یی که دوباره براهت می اندازد که میگفت:
"سالهای آخر دانشجویی لحظاتی که دیگر حس کردم ناتوانم و به گونه ایی که در ذهن داشتم نمیتوانم بازده داشته باشم به استادم مراجعه کردم و تقاضای انصراف از این رشته را دادم. این بار دوم بود و دیگر قاطعانه قصد رفتن داشتم. استادم گفت: در تمام این مدت با وجود تمام این مشکلات فقط سعی کن به خاطر بیاوری که آیا تا بحال جان 2 آدم را نجات داده ای؟ فکر که کردم دیدم خوب بله بارها پیش آمده. گفت: خوب همین کافیست که بدانی میتوانی این راه را تا انتها بروی. و من رفتم..."
آرامش این آهنگ امشب با من است:Leonard Cohen - Famous Blue Raincoat

جمعه ۱۸ دسامبر ۲۰۰۹

استاد

چند تا استاد خدا رو از همون اول کردی الگوی خودت و فقط رویات میشه اینکه یه روزی بشی مثل اونها که با هر حرف یا قدمت مشکل کسی رو حل کنی یا چیزی به کسی یاد بدی بعد یه شب مثل امشب که میبینی نشستی کنارشون و حرفاشونو گوش میدی تازه میفهمی که هر چی هم جلو بری اونا چندین برابر تو جلو رفتن و فقط میتونی سر تعظیم خم کنی به بزرگی قلبهاشون...
توی اون مهمونی وقتی حرف میرسه به سن ِ خانم دکتر ِ میزبان زود میگه من همیشه به همه میگم سه تا چیز هست که هر چی سالخورده تر میشن ارزششون بیشتر میشه: قالی، معلم و پزشک.!
اصولا فکر میکنم تو هر کاری هیچی جای تجربه رو نمیگیره.

پ.ن.: حتی یه اپسیلونم عقیده ندارم که دل به دل راه داره ! وگرنه بعضی از آدما هی باید وحشتناک هر روز دلشون برام تنگ میشد! یعنی اینا همش حکمت خدا هستااااااا.گناه داشتن اونوقت!


چهارشنبه ۱۶ دسامبر ۲۰۰۹

دنیای سلولها

نمونه ای که از بیمارم گرفتم رو میبرم یه بیمارستان دیگه تا زیر میکروسکوپ مخصوصش نگاه کنم. سلولها که جلوی چشمهام رژه میرن غرق میشم تو دنیاشون. باهاشون حرف میزنم: وایسین! وایسین! به کجا چنین شتابان؟ سلولها آروم نمیگیرن. میگم: آروم آروم. و باز محو دنیاشون میشم. کریستالها رو که پیدا میکنم از تشخیص بیماری ذوق میکنم. از خونه زنگ میزنن که 2 ساعته منتظر منند که برای نهار برم خونه. تازه از دنیام میام بیرون. میگم دیر میام. از اتاق میزنم بیرون. باید به کسی نشونشون بدم. از پرستارها میپرسم. یکی از اینترنها رو بهم معرفی میکنن.بهش میگم بیاین! یه کریستال خوشگل! و بعد با هم ذوق میکنیم...
یکی از استادهای خانم فردا همه خانمها رو دعوت کرده به یه مهمونی. میریم براش یک کار صنایع دستی میگیریم. وقتی برمیگردیم به همکارم میگم آخرین باری که یه مهمونی زنونه رفتم رو بخاطر نمیارم. شاید سالها پیش بود. میگه اونجا همه آراسته میان نکنه با همین موهای گیس بافته شده پاشی بیای . مثل خانمها پامیشی میایی ها! لبخند میزنم. نه! من اهل این کارا نیستم. تنها کاری که میکنم یه سر میزنم به بلوزهای پارسالم. هه! همشون تنگ شدن! ...
یه خاطره دارم از خانمی که فردا دعوتمون کردن. یه استاد با تجربه.چند سال پیش موقعی که رزیدنتش بودم یه روز که تو یک اتاق نشسته بودیم برگشت به من گفت: شماره خونتونو بده میخوام با مادرت حرف بزنم. تعجب کردم و گفتم چرا؟ مگه من چیکار کردم؟ گفت: چه معنی داره؟ داری برا خودت خوش خوشان میگردی که چی؟ الان باید یه زندگی برا خودت داشته باشی. چرا اینقدر ضدیت؟
برای اینکه خوش اخلاقش کنم برگشتم گفتم من تازه خودم اگر یکی از بیمارهام ازم راهنمایی بخواد حتما تشویقش میکنم و میگم چرا که نه امیدوارم بتونی زندگی خوبی تشکیل بدی و موفق باشی و بنابراین این حرفها رو بلدم نیازی به زنگ زدن نیست .
یکدفعه برگشت و گفت: تو غلط کردی! وقتی خودت تجربه زندگی مشترک رو نداری حق نداری کسی رو نصیحت کنی. من میتونم تو رو تو این زمینه نصیحت کنم ولی تو اجازه نداری ...
اولین باری بود که کسی با این لحن باهام حرف میزد. ولی راست میگفت. از اون موقع یاد گرفتم تو زمینه ای که ازش اطلاعی ندارم هیچ اظهار نظر یا توصیه ای نکنم...

چهارشنبه ۹ دسامبر ۲۰۰۹

محاکمه

همین امروز میارنش توی بخش. یه دختر 15 ساله خیلی خوشگلو ناز. البته سنش حدود 20 میزنه. وقتی که میفهمم به قصد خودکشی فقط یه قاشق از سمی خورده که تا حالا چندین مریضشو داشتم و تقریبا بیشترشون رو از دست دادم تمام بدنم یخ میکنه. معاینه اش که میکنم تمام دهانش تا پایین له شده درست حرف نمیتونه بزنه ولی خیلی خیلی آروم نشسته. کلیه هاش در عرض همین 4 روزی که سم رو خورده و تا از یه شهر اطراف فرستادنش از کار افتاده. برای همه توضیح میدم که این سم عوارضش چیه. با اصطلاحای پزشکی بهشون میگم که تا حالا بیشتر افرادی رو که دیدم جون سالم به در نبردن ولی باز امید هست. میریم با هم اینترنت و مقاله ها رو search میکنیم. تصمیم میگیریم با آخرین قدرت بجنگیم. دوباره میریم بالای سرش. آروم نشسته. یه کم دیگه از داروهایی که باید براش استفاده کنیم حرف میزنیم، تا میام براش توضیح بدم یکی از رزیدنتها برمیگرده میگه ولی این وضعش خیلی بده دیگه خوب نمیشه! و دومی تاییدش میکنه! بلند میگه نه این دیگه خوب نمیشه!!
مدتی بود عصبانی نشده بودم ولی نمیتونم جلوی خودمو بگیرم. جلوی همه داد میزنم: خانم دکتر! مواظب باش داری کجا حرف میزنی! جلوی مریض؟ بدون هیچ امیدی میگی دیگه خوب نمیشه؟!!!
خودشون میفهمن چه اشتباهی کردن. سرخ میشن و یه گوشه می ایستن. رومو برمیگردونم به دخترم. عزیزم. میگم خوشگلم. ایشالا بهتر میشی. به خدا امید داشته باش. ما سعی خودمونو میکنیم. برای بار اول ازش نمیپرسم چرا این بلا رو سر خودش آورده. نمیدونم چرا اینقدر آرومه. فردا فردا باید تنها باهاش حرف بزنم. اگه باشه...
دارم پیاده برمیگردم خونه. دیر شده. ولی باید پیاده برگردم. اول مسیر یکی از استادهامو میبینم.یه آقای دکتر فوق تخصص کلیه. تو خیابون میدوم تا بهش میرسم. میگم خیلی خوشحالم دیدمتون. یه مریض دارم خواستم مشورت کنم.
می ایسته. میگه خوشحال میشم کمکی کنم. مسیر منم از همین طرفه. فقط: چرا میدوی؟ آهسته. صبر کن. دست میکنه تو جیبش. یه آبنبات در میاره میگه اینو بخور تا با هم بدیم به راه (برای اولین بار تواین خیابون آروم راه میرم)...
براش درباره دختر 15 ساله میگم. که کلیه اش از کار افتاده. اونم با همین درمانها موافقه. از تجربه های قبلیش میگه.
جلوتر که میریم یکدفعه میگه: حاضری برای محاکمه؟
یخ میکنم. میگم: من عاشق انتقادم. مهم اینه که کسی بهم بگه. سراپا گوشم.
شروع میکنه: اول تعریف میکنه. میگه اخلاق و مسئولیت پذیریت خوبه ولی self presentation نداری. هیچ کس چیزی از تو نمیگه. بچه ها نمیشناسنت. تو جمع حرف نمیزنی. چند تا مقاله داری؟
گوش میدم و میگم چشم. همین. بعد دوباره میپرم هوا هی بالا و پایین. میگم یه مریض دیگه دارم بپرسم؟ بپرسم؟ میخوام نظر شما رو هم بدونم!
لبخند میزنه. میگه: تو همش تو سرت داری به مریضات فکر میکنی؟ موقع نهار و شام؟ موقعی که تو خونه هستی؟ به زندگیت هم فکر میکنی؟
نگاش نمیکنم. میگم نه اینقدرم وضعم خراب نیست. بعد دوباره میگم: حالا بپرسم؟ بپرسم؟ و یه مریض دیگه رو با هم بحث میکنیم...
وقتی میرسم خونه تازه یادم میاد که بهش نگفتم که من توی اون کشور دور یاد گرفتم که اگه قراره تحقیقی بشه باید برنامه ریزی باشه. باید هدف داشته باشه.باید کار گروهی باشه. نه فقط برای پر کردن فورمهای اداری. که همین منو دلزده کرده. نگفتم که...
بیخیال...
میدونم که سعی کرد کمکم کنه و انتظار داشت بیشتر از حرفهاش که همیشه برای کمک به همه هست استفاده کنم. ولی نمیدونم چرا حرفهاشو قطع کردم. باید بیشتر از تجربیاتش کمک میگرفتم...
راست میگفت. باید محاکمه میشدم...
پ.ن.: نه! بد نیست. که گاهی یه آدم دلسوز شونه هاتو بگیره و محکم تکونت بده...

بعدن نوشت: اون دختر عزیز گویا با خواهرش دعواش شده بوده و این علت اون بی احتیاطیش بود . الان خیلی بهتره و کلیه اش هم شکر خدا راه افتاده.