انگار که همه حرفهای قشنگ دنیا را زده باشیم
به همه زبانهای زنده دنیا
همه چشمه های زلال را چشیده باشیم
از سر چشمه
به هند رفته باشیم و مرتاضانه تمام آتش ها را با پاهایی برهنه دویده باشیم
حتی بر روی آبهای صاف دریاها قدم زده باشیم
دستهایمان در دست یکدیگر
گاهی با هم زمزمه کرده باشیم آوازی را به شادی
لحظاتی بر بالاترین قله هیمالیا بر دهانه غاری کوچک نشسته ایم حتی، آتشی کوچک افروخته ایم و گپ زده ایم در سکوت
که صدا زده ایم یکدیگر را آب نبات؟ شیر و عسل؟ بعد جواب داده ایم: دلم؟ دلم؟
ما انگشتان مان را باز کرده ایم روبروی چشمان یکدیگر
قلبمان درست کف دستمان تاپ تاپ زده است و با کف دستهایمان از قلبمان حرف زده ایم
لبهایمان را بسته ایم در شبهای کوتاه یلدا و با چشمهایمان که بسته بودیم تنها با لمس مژه هایمان بر پشت پلکهای یکدیگر سخن گفته ایم
مورس را از همین جا ساختند بعد از ما
ابرها را با نوک انگشتان مان جابجا کرده ایم در روزهای ابری
آفتاب از پشت ابرها می خندیده و نورش که پخش می شده بر بدن هایمان بسویش بخار می شده ایم
یک سفر می رفتیم به دیدار حرارت و برمی گشتیم با گونه هایی گل انداخته
باران که می گرفت اشکهایش را دانه دانه جمع می کردیم و می بوسیدیم شان
اشکها رود می شدند و ریشه های خشکیده زنبق ها را آب می دادند
ما
دستهایمان در دست هم
مژه هایمان در حال حرف زدن بر روی هم
عرق کرده از بازی پر خنده استوپ هوا
یادمان رفت که اسم یکدیگر را بپرسیم
رفتیم که دستهایمان را از ماسه های ساحل شنی که کنارش قصری ساخته بودیم پاک کنیم
که گم شدیم در شلوغی دنیا
ما حالا باید بودنمان را از قصر شنی ساخته شده کنار آب
از ابرهای به شکل گل رز جمع شده در گوشه آسمان
از زنبق های شاد کنار رود
کشتیهایی که به زبان مورس حرف می زدند
غار کوچک گم شده در برفهای هیمالیا که یک دفتر شعر کنارش جا مانده
و از آفتاب که گاهی از آن بالا چشمک می زند می یافتیم
و به هر کسی که می پرسید شما واقعا بوده اید روزی؟
پس اسمتان چیست؟
رسمتان چیست؟
آدرس دارید یا نه؟
جوابی بدهیم
شاید هم بگوییم
ما شعر بوده ایم
شعری که روزگاری حتی نفس می کشیده است.

